تبليغاتX
روشن قلم

روشن قلم
فرهنگی، تاريخي، سیاسی،اجتماعی، و ... 
قالب وبلاگ
مشاهده جدول کامل ليگ برتر ايران

«اتابک» واژه‌ای است ترکی و به معنای «امیر» می­باشد. اتابکان غلامان ترک نژادی بودند که عموماً از بلاد «قبچاق» در شمال دریای سیاه توسط دولت سلاجقه به خدمت گرفته شدند.[1]

چون اقوام سلاجقه بسیار جنگجو و ممالک بسیاری را نیز به همین سبب گشوده بودند از جنگجویی، شجاعت و از جان گذشتگی ترکان در این امر بهره می‌بردند و فرماندهی لشگریان خود را به کسانی دیگر غیر از غلامان ترک وانمی‌گذاشتند. با گسترش ممالک مفتوحه در «ارّان و گرجستان» نیز بکارگیری این غلامان افزایش یافت.

با نشان دادن لیاقت و کفایت از مرتبه غلامی ارتقاء یافته و در دریار و سپاه به مقاماتی رسیدند و نیز سلاجقه طبق عادت، شاهزادگان خردسال خود را برای تربیت، خصوصاً در امور سیاسی و جنگی به دست این غلامان می‌سپردند و در موقع فرستادن شاهزادگان به حکومت ولایات، سرپرستی آنها را بدست غلامان ترک می‌سپردند تا کارها در صورت لزوم با مشورت و صلاح دید اتابکان انجام شود.[2]

"قلقشندی" در تاریخش یاد می‌کند که «اتابک» در اصل به معنای پدر امیر است و اولین کسی که این لقب را گرفت «نظام الملک» وزیر معروف سلطان "ملکشاه سلجوقی" بود که اتابک "الب ارسلان" بوده است. ملکشاه به وزیر خود اختیار تام داده و او را «واله» خواند. و القابی همچون «اتابک» و اقطاعاتی بیش از آنچه در گذشته داشت به او اعطا کرد.

«اقطاع» زمین‌هایی بوده است که پادشاهان به پاداش لیاقت و کار آزمودگی فرماندهان نظامی به آنها می‌دادند تا شاید در قلمرو تحت اختیارشان وظایفشان را بهتر انجام دهند.

در اواخر دوره سلجوقی پادشاهان و شاهزادگان سلجوقی درگیر جنگهای داخلی و رقابت با یکدیگر شدند. قدرتشان از دست رفته و یا گاهاً درگیر و دار جنگ در جوانی در می‌گذشتند.

در این حین اتابکان فرصت را غنیمت شمرده از ضعف شاهان و از اختیارات خود استفاده کرده و هر کدام در ناحیه‌ای از ممالک سلاجقه و یا زمین‌ها و اقطاعات خود استقلال بدست می‌آوردند و حکومتی را تشکیل می‌دادند و برای فرزندان خود نیز حکومت را به ارث می‌گذاشتند مثل: اتابکان دمشق، موصل، آذربایجان، فارس، حلب، یزد و لرستان که ما به چند مورد از  مهمترین آنها اشاره می‌کنیم.

 

اتابکان دمشق (497- 549 ه.ق.)

"طغتکین" که تربیت پسر خردسال "تتش" سلجوقی را به عهده داشت پس از مرگ پسر سلطان حکومت دمشق را در دست گرفت و «اتابکان دمشق» را پی‌ریزی کرد که به «بوریون» یا خاندان «بوری» نیز معروف است. حکومت اتابکان دمشق زیر نفوذ خاندان طغتکین ادامه یافت تا در سال 549 ه.ق. به دست خاندان زنگی افتاد.

 

اتابکان موصل و حلب(533-541 ه.ق.)

اتابکان «نبی زنگی» یا اتابکان موصل(جزیره و حلب)، نسب­شان به پسر "آقسنقر" یکی از بردگان ملکشاه سلجوقی یعنی "عماد الدین زنگی" بود که "عمادالدین" تحت تربیت و نگهداری "برکیارق" فرزند ملکشاه سلجوقی قرار گرفت سلطان محمود سلجوقی دو پسر خود "آلب ارسلان" و "فرخ شاه" را به عمادالدین زنگی سپرد و از این زمان زنگی لقب «اتابک» گرفت.

عمادالدین با نشان دادن لیاقت خود و حلب توجه پادشاهان سلجوقی به حکومت بصره رسید و بارها کوشید تا دمشق را زیر نفوذ خود درآورد اما به دلیل همکاری صلیبی‌ها با اتابکان این شهر موفق به این کار نشد و سرانجام نیز بدست غلامان خود در سال 341 ه.ق.کشته شد و به "اتابک شهید" معروف شد.

"نورالدین محمود" فرزند "عماد الدین" حکومت حلب را به دست آورد و سیاست پدرش را در جهاد علیه صلیبی‌ها در پیش گرفت.

محمود شهر «رها» شهر مهم صلیبی‌ها را از دست آنها خارج کرد و آنها را وادار کرد به فکر جنگ صلیبی‌ دوم علیه شام بیفتند که البته در این جنگ شکست خوردند.[3]

"صلاح الدین ایوبی" که پیش از این گفتیم اقطاعات عمادالدین زنگی را گرفته بود در زمان نورالدین محمود نیابت او در دمشق را عهده دارد بود و از طرفی وزارت خلیفه شیعی مقر نیز با او بود و او مجبور بود هم به نام محمود سنی و هم خلیفه شیعه خطبه بخواند که همین باعث تعارضات و درگیری‌های صلاح‌الدین و محمود بود تا زمان وفات نورالدین محمود که تمام سرزمینهای تحت حکومت او بدست صلاح­الدین افتاد و او مظهر بزرگترین حاکم اسلامی خاورمیانه شد.[4]

 

اتابکان آذربایجان(541-622 ه.ق.)

مؤسس سلسله اتابکان آذربایجان "ایلدگز" اصلاً از غلامان قبچاقی بود که در دستگاه "سلطان مسعود" سلجوقی اهمیت و اعتباری حاصل کرد. "مسعود"، زن برادر خود، طغرل را بعد از مرگش به او داد و اتابکی پسر طغرل بعنی "ارسلان شاه" را نیز به او سپرد.

مسعود با دیدن کیاست و تدبیر او حکومت آذربایجان و اران را به اقطاعی به او داد و چنین شد که روز به روز به اقتدار ایلدگز افزوده شد.

او خود به جهاد با عیسویان گرجستان همت گماشت و به گفته مورخان خود در یکی از همین حملات رنجور شد و وبایی عظیم در لشکرش رخ داد که ناگزیر به بازگشت شد و در «نخجوان» درگذشت.

بعد از ایلدگز، پسر بزرگش، "نصرالدین محمد" با کفایت و درایت بلاد وسیع تحت امر پدرش را اداره کرد و ارسلان پسر طغرل را به جای پدرش نشاند.

از او چهار پسر ماند که دو پسر او "نصرت‌الدین ابوبکر" و "اوزبک" که از کنیزکی بودند به امیری رسیدند. که هر دو امیرانی عیاش و خوش گذران بوده و از تدبیر امور مملکتی غافل که در زمان "اوزبک" اتفاق مهمی جز استیلای گرجستان، مشکین و اردبیل و استیلای مغول در سال 617 ه.ق. نیفتاد و سلسله اتابکان آذربایجان بعد از 85 سال امیری پایان یافت.[5]

 

اتابکان فارس(543 693 ه.ق.)

"سلغر" رئیس یکی از قبایل ترکمان بود که پس از استیلای دولت سلجوق به خدمت آنها رفت و در دربار طغرل سلجوقی به منصب حاجبی رسید.

یکی از جانشینان سلغر به نام "سنقر بن مودود" بر ملکشاه پسر سلطان محمد شورید و بر منطقه فارس تسلط یافته و دولتی تاسیس کرد. بنام «اتابکان فارس» که یک قرن و نیم دوام داشت، او نفوذش را تا کرمان ادامه داده و شیراز را به پایتختی برگزید و سرانجام پس از 13 سال حکومت درگذشت.

پس از سنقر برادرش "اتابک مظفر زنگی" به جای او نشست و او  نیز 14 سال حکومت کرد.

اتابک، "مظفرالدین تکله،" پسر زنگی بعد از پدر وارث تاج و تخت او شد و وزیر با کفایت و سیاست‌اش "خواجه امین­الدین کازرونی" بود.

از پادشاهان هنرمند و هنرپرور اتابکان فارس مظفرالدین طغرل پسر اتابک سنقر بود که توسط اتابک تکله چشمان‌اش به میل کشیده و سپس کشته شد.

اتابک مظفرالدین "ابوشجاع سعد بن زنگی،" پادشاهی کریم و شجاع بود که توسط حافظ شیراز نیز مورد ستایش و تقدیر قرار گرفته است.

او بعد از اینکه به خدمت و اطاعت سلطان "محمد خوارزمشاه" درآمد در سال 632 ه.ق. درگذشت. بعد از "سعد بن زنگی"، پسرش "ابوبکر زنگی" جانشین او شد و قلمرو خود را تا بحرین و تمام جزایر خلیج‌ فارس گسترش داد و بعد از کشور گشائی­های چنگیز عاقلانه تر، آن دید که در مقابل او ایستادگی نکند. چنگیز نیز قلمرو او را مورد تاخت و تاز خود قرار نداد.

سپس بعد از مرگ او پسر خردسالش اتابک محمد به تخت نشست و مادرش "ترکان خاتون" که زنی قدرتمند و حیله‌گر بود وزیر "خواجه نظام الدین ابوبکر" را با هدایایی نزد "هولاکو" فرستاد و اظهار اطاعت کرد و اتابکان فارس تا آخرین آنها، سلجوقشاه پسر سلغرشاه در رکاب و ملازم هولاکو بودند.[6]



[1]. ابراهیم حسن، حسن؛ تاریخ سیاسی اسلام، مترجم، ابوالحسن بینش، تهران، موسسه فرهنگی آرایه، 1374، جاپ چهار، بخش 1، ص 104.

[2]. اقبال آشتیانی، عباس؛ تاریخ ایران بعد از اسلام، تهران، انتشارات نگاه، 1385، چاپ اول، ص 820.

[3]. ابن اثیر، الکامل؛ ابوالقاسم حالت، بی‌جا، موسسه مطبوعاتی علمی، 1353، ج20، ص 109.

[4]. تلخی، محمد بن خاوند شاه شاه معروف به میر خواند؛ روضه الصفاء تلخیص دکتر عباس زریاب، تهران، انتشارات علمی، 1373، چاپ 6 و 5 و 4.

[5]. اقبال، همان، ص 822.

[6]. مشکور، جواد؛ تاریخ ایران زمین، تهران، انتشارات اشراقی، 1263، ص 1120.

[ سه شنبه 27 دی1390 ] [ 3:8 بعد از ظهر ] [ بهزاد جعفری ]
  متن زیر از یکی از سخنرانی های استاد حسین انصاریان با موضوع توبه گرفته شده است: توبه یعنى پشیمانى، ما هم پشیمان هستیم. یك بخش دیگر توبه ، استغفار با زبان است ؛ خدایا! اشتباه كردم « أستغفرُ اللهَ ربى و أتوب الیه » با زبان، حالا همین كه قلبمان پشیمان است، بس نیست؟ نه، چون خدا گفته است كه غیر از پشیمانى قلب، دوست دارم صداى التماس گنهكار را بشنوم. صدایت مهم است؛ « ادْعُونِى أَسْتَجِبْ لَكُمْ »(1)  من را صدا بزن، من با صدا زدن تو جواب تو را مى‏دهم. بیایى پشت در بایستى و زنگ نزنى كه كسى در را باز نمى‏كند. تشنه‏اى، اما اگر نگویى آب مى‏خواهم، آب نمى‏آورند، گرسنه اگر نگوید نان، كسى به او نان نمى‏دهد. ترك گناه با اعضا و جوارح سومین مرحله توبه: « تركٌ بالجوارح » هر عضوى از اعضا دچار هر گناهى است، امشب از چاه گناه بیرون بیاور، بگو: من از تاریكى مى‏خواهم بروم، خسته شدم.(2) عزم برنگشتن به گناه چهارمین بخش آن هم این است كه به خدا بگویى: از امشب تا سال دیگر، دیگر من به گناه برنمى‏گردم « إضمار أن لایعود ».(3)   متن کامل درادامه مطلب...
برچسب‌ها: عقايد
ادامه مطلب
[ سه شنبه 27 دی1390 ] [ 3:1 بعد از ظهر ] [ بهزاد جعفری ]

پس از آن كه امام حسين(ع) و ياران باوفايش در دشت سوزان كربلا به دست لشكريان حرمت‏شكن و سفاك عمر بن ‏سعد در روز عاشوراى سال 61 قمرى به شهادت رسيدند، بازماندگان آنان، از جمله امام زين‏العابدين(ع) كه در شدت بيمارى به سر مى‏برد و ساير فرزندان، همسران، خواهران و مادران شهيدان كربلا، به اسارت سپاه عمر بن‏ سعد درآمده و در روز يازدهم محرم، آنان را از كربلا به كوفه منتقل نمودند. عبيدالله‏ بن ‏زياد كه استاندار كوفه و بصره و عامل يزيد بن ‏معاويه در عراق و فتنه‏گر اصلى واقعه كربلا و از دشمنان سخت اهل‏بيت(ع) بود، دستور داد كه اسيران را با همان حالت اسارت و در پوشش نامناسب و تحقيرآميز وارد مجلس او نموده و از اين‏راه بر آنان و بر همگان فخر و بالندگى نمايد. پس از چند روز اقامت اسيران در كوفه، آنان را روانه شام نمودند تا در مجلس يزيد بن ‏معاويه (دومين حاكم اموى) حاضر سازند. عبيدالله‏ بن‏ زياد پيش از حركت اسيران، فرمان داد سرهاى شهيدان كربلا را بالاى نيزه كرده و به سرپرستى زحر بن ‏قيس به شام ارسال كنند و پس از آن، اسيران را بر كجاوه‏هايى سوار كرده و به حالت اسيرى روانه شام كرد. وى دستور داد امام زين‏العابدين(ع) را با غُل جامعه در بند كرده و دستهايش را برگردنش به بندند. وى، محفّر بن ‏ثعلبه ‏عائذى را مأمور رساندن اسيران به شام نمود و افراد جنايت‏كارى چون شمر بن ‏ذوالجوشن و خولى را نيز با او همراه كرد. گروه اسيرداران، در ميان راه به گروه حاملان سرهاى شهدا پيوسته و به اتفاق هم راه عراق تا شام را پيمودند.(1)منازل و ايستگاه‏هاى ميان عراق و شام، زياد است و معروف به چهل منزل مى‏باشد. آنان در هنگام حركت به سوى شام از بسيارى از شهرها و روستاها عبور كردند و در بسيارى از اين مناطق، مردم به محض باخبر شدن از شهادت امام حسين(ع) و اسارت خانواده آن حضرت، سوگوارى مى‏كردند و بر قاتلان آن حضرت نفرين و لعنت مى‏نمودند. از اسيران و سرهاى شهدا در بين راه، كرامات فراوانى به ظهور رسيد و خاطره‏هاى زيادى از آنان در منابع اسلامى و مقاتل به ثبت رسيده است. به هر تقدير در روز اول ماه صفر سال 61 هجرى قمرى، اسيران و سرهاى شهيدان واقعه كربلا را وارد دمشق، مقر حكومت يزيد بن ‏معاويه نمودند و اهالى اين شهر، اين روز را عيد اعلان كرده و به جشن و پايكوبى پرداختند.(2) روايت شده است: اسيران واقعه كربلا، همين كه به دمشق رسيده و خيل تماشاگران را ديدند، تلاش زيادى به عمل آورده تا خود را از تماشاگران بپوشانند. به همين جهت جناب ام‏كلثوم(س) پيش از ورود به دمشق به شمر بن‏ ذى‏الجوشن فرمود: مرا با تو حاجتى است. شمر گفت: حاجت تو چيست؟ ام‏كلثوم(س) فرمود: اين شهر شام است. 

برای دسترسی به ادامه مطالب روی گزینه پایین کلیک کنید.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 20 دی1390 ] [ 9:47 قبل از ظهر ] [ بهزاد جعفری ]

حضرت رقيه(س) دختر اباعبدالله‏ الحسين(ع)، چهار يا سه سال پيش از واقعه كربلا )ميان سال‏هاى 57 و 58 هجرى قمرى) در مدينه منوره ديده به جهان گشود. نام مادرش در منابع تاريخى به درستى بيان نشده است. گويا مادرش "ام ولد" امام حسين(ع)بوده است. به هر تقدير، هنگامى كه امام حسين(ع)از مدينه منوره هجرت كرد و به سوى مكه معظمه و از آن جا به كربلا روان گرديد، اين دختر چهارساله نيز بسان ساير فرزندان آن حضرت، در اين سفر بزرگ حضور داشت و تمام رنج‏ها و سختى‏هاى ايام هجرت و دورى از وطن و ناملايمات زندگى را تحمل كرد. وى پس از شهادت امام حسين(ع) به همراه ساير بازماندگان واقعه كربلا، به اسارت سپاه يزيد درآمد و از كربلا به كوفه و از كوفه به شام برده شد. پس از چند روز اقامت در شام و مشاهده سنگدلى‏هاى يزيد و يزيديان و تحمل سخت‏ترين ايام اسارت، در دمشق وفات يافت. از اين كه وفاتش در ماه صفر سال 61 هجرى قمرى واقع شده است، ترديدى در آن نيست. ولى در اين كه چه روزى از ماه صفر بوده است، اطلاع دقيقى به دست نيامده است. تنها برخى از تقويم‏هاى رايج، پنجم صفر را روز وفات آن حضرت بيان كرده‏اند. در اين جا مناسب است آن چه را كه مرحوم شيخ ‏عباس ‏قمى(ره) در منتهى‏الآمال از كتاب "كامل‏بهايى" درباره اين دختر خردسال امام حسين(ع) نقل كرده است، بيان كنيم: زنان خاندان نبوت در حالت اسيرى، حال مردانى كه در كربلا شهيد شده بودند، بر پسران خود و دختران ايشان پوشيده مى‏داشتند و هر كودكى را وعده مى‏دادند كه پدر تو به فلان سفر رفته است بازمى‏آيد، تا ايشان را به خانه يزيد آوردند. دختركى بود چهارساله، شبى از خواب بيدار شد و گفت: پدر من حسين(ع) كجاست؟ اين ساعت او را به خواب ديدم. سخت پريشان بود. زنان و كودكان جمله در گريه افتادند و فغان از ايشان برخاست. يزيد خفته بود، از خواب بيدار شد و حال تفحص كرد. خبر بردند كه حال چنين است. آن لعين در حال گفت كه بروند و سر پدر را بياورند و در كنار او نهند. پس آن سر مقدس را بياوردند و در كنار آن دختر چهار ساله نهادند. پرسيد اين چيست؟ گفتند: سر پدر توست! آن دختر بترسيد و فرياد برآورد و رنجور شد و در آن چند روز جان به حق تسليم كرد.(1)معروف است كه حضرت رقيه در خرابه شام از دنيا رفت. مزار اين مخدره در حال حاضر در يك بازارچه قديمى دمشق كمى دور از مسجد اموى قرارگرفته است و عاشقان حرم حسينى به زيارتش مى‏شتابند. (2)

.1منتهى‏الآمال (شيخ عباس قمي)،  ج1، ص 437 2 . شام سرزمين خاطره‏ها (مهدي پيشوايي)، ص 109

 

[ سه شنبه 20 دی1390 ] [ 9:43 قبل از ظهر ] [ بهزاد جعفری ]

یورش ابرهه به مكه معظمه براي نابودي كعبه - 53 سال پيش از هجرت

 

ابرهة بن صباح، از فرماندهان نظامي حبشه در سرزمين يمن بود، كه با پشتيباني هاي مستقيم كشور حبشه و حمايت هاي غير مستقيم امپراتوري روم شرقي در آن سرزمين، زمامداري مي كرد و دين مسيحيت را تبليغ مي نمود. وي، در يمن فشار سنگيني بر اهالي اين منطقه اعمال مي كرد و بسياري از مخالفان خود را از هستي ساقط و بسياري ديگر را دستگير و به عنوان برده به فروش مي رسانيد و به سرزمين هاي حبشه، شمال افريقا و امپراتوري روم منتقل مي كرد. ابرهه، در "صنعا" پايتخت يمن، كليساي مجلل و زيبايي ساخت و نام آن را "قليس" گذاشت و طي دستورالعملي، به تمامي عرب ها و ساكنان جزيرة العرب فرمان داد كه براي زيارت و عبادت خداوند متعال به اين كليسا رفته و از بت خانه ها و ديگر اماكن مذهبي، از جمله كعبه ] خانه خدا [ دست بردارند. در غير اين صورت با مجازات سنگيني روبرو خواهند شد. اهالي يمن از ترس جنايت كاري هاي وي، به فرمانش گردن نهادند وليكن ساير عرب هاي جزيرة العرب، به آن اعتنايي نكرده و به عبادت گاه هاي خويش اهميت مي دادند. مردي از طايفه "بني فقيم" و يا "بني مالك" جهت بي اعتبار كردن كليساي قليس، از سوي برخي از عرب هاي متعصب، ماموريت يافت كه به صنعا رفته و با نجس كردن محيط اين كليسا، بر آن بي حرمتي نمايد و از اعتبارش در نزد مردم بكاهد. ابرهه، كه براي خون ريزي و انتقام جويي به دنبال بهانه مي گشت، سوژه مهمي يافت و با اين رفتار تحقير آميز عرب ها، خشمگين شد و در صدد انتقام بر آمد. وي، لشكري آراست و به قصد تخريب خانه خدا ] كعبه معظمه [ راهي مكه شد و در سر راه خويش به قتل و غارت پرداخت و وحشت عظيمي در آن ناحيه پديد آورد و همين كه وارد اراضي اهالي مكه گرديد، چهار پايان آنان، اعم از شتر، اسب و گوسفند را غارت كرد. از جمله دويست شتر، متعلّق به عبدالمطلّب را به تاراج برد. وي، به اهالي مكه پيام فرستاد كه قصد نابودي كعبه را دارد، اگر مردم مكه به دفاع برخيزند، تمامي آنان را قتل عام و زنان و فرزندانشان را به اسيري خواهد گرفت. مردم مكه، به گفت و گو و مشورت پرداختند و در آغاز تصميم به دفاع گرفتند، ولي با استدلال ها و مصلحت انديشي هاي عبدالمطلب از اين تصميم منصرف شده و به توصيه وي، به كوه ها و درّه هاي اطراف مكه پناهنده شده و خود را از رويارويي با سپاهيان حبشي دور نگه داشتند. عبدالمطلب، مهتر و بزرگ قريش و جدّ پيامبر خدا(ص) كه با اين تدبير و دور انديشي، خدمتي بزرگ به مكه و مكيان كرد، معتقد بود كه صاحب خانه، از خانه خويش دفاع و پاسداري خواهد كرد و بيني متجاوزان و سركشان را به خاك خواهد ماليد. با اين حال، عبدالمطلب به همراه چند تن از بزرگان قريش به نزد ابرهه رفت و او را از تخريب خانه خدا بازداشت و از او خواست كه به ديار خود برگردد و اموالي كه از مردم غارت كرده است، به آنان برگرداند. ولي ابرهه، به هيچ وجه راضي به بازگشت بدون دستيابي به مقصودش نبود و اصرار بر تخريب خانه خدا داشت. عبدالمطلب پس از گفت و گو با ابرهه، به مسجدالحرام برگشت و در كنار خانه خدا به نماز و مناجات پرداخت و سپس حلقه در خانه خدا را گرفت و با سرودن شعري حماسه اي از خداي منان درخواست كرد كه شرّ ابرهه را به خودش برگرداند و نگذارد آن نابكار، آسيبي به كعبه وارد سازد. ابرهه، پس از آن كه از عدم مقاومت مردم اطمينان حاصل كرد، دستور پيش روي و تخريب خانه خدا را صادر كرد و در اندك مدتي، هزاران نفر از سپاهيان فيل سوار حبشي به سوي خانه خدا به راه افتادند و با سر و صداي خويش و نعره اسبان و نفير شتران و فيل هاي خود وضعيت عجيبي پديد آوردند. ولي هنوز به كعبه نزديك نشده بودند، كه يك باره مشاهده كردند فوجي پرنده از سمت دريا پديدار شده و بر بالاي سرشان به پرواز درآمدند و آنان را از آسمان سنگ باران كردند. هر پرنده اي بر منقار و پاهاي خود، چند عدد سنگريزه حمل كرده و هر يك از آن ها را بر سر يكي از سپاهيان ابرهه مي انداخت و او را از هستي ساقط مي كرد. سپاهيان ابرهه، مات و مبهوت شده و به يكديگر پناهنده و سپس پراكنده مي شدند و هر كدام به جانبي پناه مي آوردند، ولي نمي توانستند از حملات بي امان پرندگان سنگ انداز رهايي يابند. در اندك مدتي، سپاهيان ابرهه متلاشي گرديد و تعداد زيادي از آنان به هلاكت رسيدند و عده اي اندك موفق به فرار شده و به سوي يمن عقب نشيني كردند. ابرهه نيز از جمله فراريان بود كه با بدن زخمي و خون آلود، به سوي يمن برگشت و در آن جا حالش وخيم تر شد و قلبش در سينه اش بشكافت و با سرافكندگي تمام به هلاكت رسيد. بدين گونه، همان طوري كه عبدالمطلب پيش بيني كرده بود، صاحب كعبه از خانه خود محافظت كرد و گردنكشان و جباران را درس فراموش نشدني آموخت و معجزه اي بزرگ را آشكار ساخت، تا دليلي بر وحدانيت آفريننده جهان باشد. اين واقعه، چون اهميت به سزايي در نزد عرب ها داشت، آن را مبدا تاريخ خود قرار داده و آن سال را "عام الفيل" ناميدند. در آن هنگام، حضرت محمد(ص) در رحم مادرش حضرت آمنه(س) بود و پس از دو ماه و هفده روز بعد، ديده به جهان گشود و بدين جهت، سال تولد آن حضرت را، نخستين سال عام الفيل بر شمرده اند. (1) خداوند متعال در قرآن كريم به ماجراي ابرهه و فيل سواران حبشه، اشاره كرد و سوره ويژه اي با نام "سورة الفيل"، نازل فرمود.(2) به راستي داستان اصحاب فيل، عبرتي براي تمامي هواپرستان و دنيا طلباني است كه براي چند صباحي زندگي ظالمانه و ستمگرانه خويش، هر ارزشي را زير پا نهاده و به هر عمل ننگيني اقدام مي كنند.

. 1نك: بحارالانوار (علامه مجلسي)، ج 65، ص 230؛ تاريخ ابن خلدون، ج1، ص 64؛ مجمع البيان (علامه طبرسي)، ج 10-9، ص 820؛ فرازهايي از تاريخ پيامبر اسلام ص (جعفر سبحاني)، ص 46؛ المبعث و المغازي (أبان بن عثمان احمر)، ص 36 اين سوره كوچك، 5 آيه دارد و يكصد و پنجمين سوره قرآن كريم است و در آغاز آن آمده است: اَلَم تَرَكَيفَ فَعَلَ رَبُّكَ باَصحابِ الفيلِ

[ سه شنبه 20 دی1390 ] [ 9:37 قبل از ظهر ] [ بهزاد جعفری ]
امام جواد الائمه (علیه السلام) به مرگ طبیعی ازدنیا رفته اند یا شهید شده اند؟   پاسخ : حضرت امام جواد ـ عليه السّلام ـ در دهم ماه رجب سال 195 هـ.ق در شهر مدينه ديده به جهان گشود.[1] رحلت آن بزرگوار در سال 220 هـ.ق واقع شده است و سن ايشان هنگام رحلت 25 سال بوده است.[2] قول مشهور در ارتباط با رحلت اين امام بزرگوار اين است كه ايشان توسط معتصم خليفه عباسي مسموم شده و به شهادت رسيده اند. ابن شهر آشوب مي نويسد: «امام جواد ـ عليه السّلام ـ در آخر ذي القعده در بغداد مسموم شد»[3] ابن فتال نيشابوري مي نويسد: «امام جواد ـ عليه السّلام ـ در آخر ذي القعده به واسطه سم به شهادت رسيد»[4] سيد محمد كاظم قزويني مي نويسد: «چيزي كه واضح است و شكي در آن نيست اين است كه امام جواد ـ عليه السّلام ـ به مرگ طبيعي از دنيا نرفته است. هيچ يك از مورخين نگفته اند كه امام به واسطه مرضي يا دردي از دنيا رفته است. بلكه قول صحيح آن است كه بگوئيم: مورخين و محدثين (الا تعداد بسيار نادري) اتفاق بر اين دارند كه امام جواد ـ عليه السّلام ـ را معتصم مسموم كرد.[5] مسعودي مي نويسد: «هنگامي كه امام جواد ـ عليه السّلام ـ به عراق (بغداد) آمد معتصم و جعفر (پسر مأمون) در فكر كشتن امام جواد ـ عليه السّلام ـ بودند، جعفر خواهرش ام الفضل را وسيله اجراي نيرنگ خود قرار داد، زيرا مي دانست كه ام الفضل، با اينكه علاقه شديدي به امام جواد داشته، از آن حضرت روي گردانده است. زيرا ام الفضل داراي فرزند نشد ولي سمانه (همسر ديگر امام) داراي فرزند گرديد. بر همين اساس ام الفضل جواب مثبت به برادرش جعفر داد و آنها مقداري زهر در درون انگور رازقي نمودند. امام جواد ـ عليه السّلام ـ انگور رازقي را دوست مي داشت وقتي آن حضرت از آن انگور خورد مسموم گرديد...»[6]. طبري نيز مي نويسد: «سبب وفات امام جواد ـ عليه السّلام ـ اين بود كه ام الفضل دختر مأمون وقتي ديد خداوند از همسر ديگري فرزندي به امام جواد ـ عليه السّلام ـ داده است با سمي كه در دانه هاي انگور وارد كرد امام ـ عليه السّلام ـ را به شهادت رساند.[7]» مرحوم مجلسي نقل كرده شهادت آن حضرت به واسطه سعايت ابي داود، قاضي وقت در نزد خليفه و با دست كاتب معتصم انجام گرفته است.[8] در اين روايت نيز شهادت آن حضرت را به واسطه سمّي مي داند كه كاتب معتصم به امام جواد ـ عليه السّلام ـ داده است. هرچند شيخ مفيد در «ارشاد» مي نويسد:
برچسب‌ها: سوال
ادامه مطلب
[ جمعه 16 دی1390 ] [ 8:27 قبل از ظهر ] [ بهزاد جعفری ]
برای دسترسی به کل تحقیق ادامه مطلب را بخوانید.
برچسب‌ها: آموزه های قرآنی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 12 دی1390 ] [ 2:23 بعد از ظهر ] [ بهزاد جعفری ]

راه ابريشم در عصر هخامنشيان

گويا دولت هخامنشيان نخستين حكومتي بود كه به اهميت راه ابريشم و لزوم گسترش آن پي برد و در راه گسترش آن كوشيد.

منبع: فصلنامه علمي- ترويجي تاريخ رواب خارجي مركز اسناد و تاريخ ديپلماسي وزارت امور خارجه، سال ششم، شماره 21، پائيز و زمستان 1384.

«قديم ترين راه بزرگ ايران، جادة شاهي بود كه از بابل شروع مي شود و با گذر از تنگناي زاگرس به كرمانشاهان و اكباتان (همدان) مي رسيد؛ از آنجا كه به روي مي رفت و در امتداد جنوب البرز به باكتريا (بلخ) مي انجاميد. اين راه از روزگاران كهن، اصل ترين راه پيوند شرق و غرب بود. بدين ترتيب، راه ابريشم، راه نوبنياد، بلكه همان مسير قديم است كه در گذر روزگاران از آسياي مركزي به چين پيوسته و سرازير شدن كاروانهاي ابريشم، اين نام را بر آن نهاده است.»


 


برچسب‌ها: جاده ابریشم
ادامه مطلب
[ جمعه 2 دی1390 ] [ 8:53 قبل از ظهر ] [ بهزاد جعفری ]
خدایا به آنان که دوستشان دارم، 

                              بفهمان که،

                                            دوستشان دارم ،

      هر چند از به زبان آوردن ابا دارم


           آنقدر دوستشان دارم،

                که وسعتش در الفاظ نمی گنجد.

عاجزم از اینکه احساسات پاک دلم را قربانی جملات کنم

                   آری...

      به نظرم،

     بدترین حالت ابراز عشق

                    جمله؛   دوستت دارم

                                                 است!

و به آنان که، می گویم دوستتان دارم،

                                                     بفهمان که،

              دوست داشتن به هر زبانی زیباست!

                    فقط همین...

[ چهارشنبه 30 آذر1390 ] [ 0:58 قبل از ظهر ] [ بهزاد جعفری ]
 

چکیده: در این مقاله با بهره‏مندی از الگوی تبیینی بوردیو به بررسی تطبیقی دو سبک زندگی اصول‏گرایی انقلابی و پسامدرن می‏پردازیم. جامعة آماری، جوانان منطقه3 تهران هستند که به طور متناوب به کافی شاپ‏ها یا بسیج مساجد این منطقه مراجعه می‏کنند. در این پژوهش تاثیر متغیرهای مستقل سرمایة اقتصادی،فرهنگی، نوع گرایش دینی و سیاسی و .. بر گزینش سبک زندگی بررسی شده است
کلمه های کلیدی:
• سبک زندگی
• ذائقه
• مصرف
• جوانان
• مسجد
• کافی شاپ


 

مقدمه

جامعة ایرانی عرصة تنازع، رقابت و همزیستی شیوه‌های گوناگون زندگی است. این شیوه‌های زندگی بر سر دستیابی به سرمایة نمادین در حال منازعه رقابت و چالش با یکدیگرند. نه تنها از زندگی، لذت، ارزش  روایت‏های مختلفی دارند  بلکه حتی از امور عینی رخ داده در گذشته نیز روایت‌های مختلفی دارند گویا چندین تاریخ همزمان در ایران اتفاق افتاده است.[1]

این روایت‌های گوناگون مستتر در شیوه‌های زندگی ارتباط‌های مختلفی میان جفت‌های (دوگانگی‌های) متضاد اساسی ساختاری برقرار می‌کنند. اینان روایت‌های مختلفی از ارتباط میان زندگی/ مرگ، زن / مرد، زمان دور / زمان نزدیک، ‌ایران / اسلام، ایران / غرب و . . . دارند.

شیوه‌های متفاوت  و گاه متباین زندگی ایرانی،‌ جهان‌های متفاوت ایرانی‌اند. جهان‌هایی که در آنها اهمیت عناصر مختلف زندگی متفاوت است. این جهان‌ها با وجود تمام این تفاوت‌ها ایرانی‌اند، چرا که حاصل امتزاج و پیوند میان جریان‌های مختلف فرهنگی در بستر تجربة‌ ایرانیان هستند. همچنین همة آنها پیوندی،‌التقاطی و دورگه‌اند. حتی شیوه‌های زندگی‌ای که آشکارا یکی از این جریانات فرهنگی (برای نمونه مدرنیسم و یا اسلام‌گرایی)  را به عنوان الگو و سرمشق برگزیده‌اند و تلاش برای خلوص دارند التقاطی‏اند. چرا که اینان  نیز در واکنش و گفت‌وگو با تجربیات تاریخی ایرانی شکل گرفته‌اند. این تجربیات تاریخی متأثر از برخورد سه نیرو و جریان فرهنگی ایران، اسلامی و غربی شکل گرفته‌اند. فهم هر ایرانی از غرب و یا اسلام محصول پیوند افق‌ها[2] است. از این رو حتی آنانی که خواسته‌‌اند تماماً غربی بیاندیشند و یا آنانی که خواسته‌اند تماماً اسلامی بیندیشند نیز متأثر از پیش‌فهم‌ها و پیش‌ادراک‌ها، عناصری از ایرانیت را در نگاه و کنش خود حفظ کرده‌اند. به همین دلیل تمامی این شیوه‌های زندگی هم ایرانی‏اند و هم التقاطی و پیوندی.



ادامه مطلب
[ سه شنبه 29 آذر1390 ] [ 5:52 بعد از ظهر ] [ بهزاد جعفری ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

امکانات وب

تبادل لینک

خرید بک لینک